مانو نش (فنای فکر)
سعی به درك عقلانی چیزی كه عقل هرگز به درك آن نخواهد رسید كاری است بیهوده و محال و سعی به بیان این حالت والای روح با زبان و كلام، كاری است بیهوده‌تر. آنچه می‌توان گفت و توسط آنان كه این حالت را تجربه می‌كنند گفته شده و گفته خواهد شد این است كه وقتی خودی مجازی گم گشت، خودی حقیقی یافت می‌شود. تولد حقیقت تنها با مرگ مجاز میسر است و در خود مردن (تنها مرگ واقعی كه به مردن پایان می‌دهد) تنها راهی است به مقصد زندگی جاویدان. این بدین معنی است كه وقتی ذهن به همراه آرزوها و خواست‌هایش در آتش عشق الهی كاملاً سوخت و نابود گردید، آن هنگام خودی بیكران و فناناپذیر و بخش‌ناشدنی و ازلی و ابدی تجلی می‌یابد. این است مانو-نش یا فنای ذهن، فنای منِ باطل، محدود، بدبخت، نادان و نابود شدنی تا اینكه جای خود را به من حقیقی بدهد كه وجودی است تغییر ناپذیر و مالك جاویدان دانش، عشق، قدرت، آرامش، سرور و شكوه بیكران.
فنای ذهن به این حالت شكوهمند می انجامد كه در آن كثرت می‌رود و وحدت می‌آید، جهل می‌رود و دانش می‌آید ، اسارت می‌رود و آزادی می‌آید. ما همه در این اقیانوس بیكران هستیم، اما در عین حال از آن بی‌خبریم تا اینكه ذهن كه سرچشمه‌ی جهل است برای همیشه نابود گردد، زیرا كه با فنای فكر، نادانی نیز از میان می‌رود.
مگر اینكه جهل از میان برداشته شود و دانش حاصل آید (دانشی كه زندگی الهی با آن تجربه و زندگی شود) هر چیز كه به معنویت مربوط است شكل معما دارد.
خدا كه ما او را نمی‌بینیم می‌گوییم حقیقی است و جهان كه آن را می‌بینیم می‌گوییم مجازی است. در عمل آنچه برای ما هستی دارد در واقع هستی ندارد و آنچه برای ما هستی ندارد در واقع هستی دارد.
ما باید خود را گم كنیم تا خود را بیابیم و بنابراین زیان ما سود ماست.
ما باید در خود بمیریم تا در خدا زندگی داشته باشیم. بنابراین مرگ یعنی زندگی.
درون ما باید كاملاً تهی باشد تا منزل خدا گردد از این‌رو تهی بودن یعنی پر بودن.
ما باید لباس منیت را از تن بدر آریم و چیزی را تصاحب نكنیم تا در بیكرانی خدا جذب گردیم.
و بدین جهت هیچ چیز یعنی همه چیز.